Skip to main content

مهندس رویاها: پس از سقوط کابل

پنج سال پس از بازگشت طالبان به قدرت در ۱۵ اگست ۲۰۲۱، PEN/Opp متن تازه‌ یی از یک نویسندهٔ جوان افغانستان منتشر می‌کند که با نام مستعار رویا مینویسد. روایت او گواهی است بر اینکه حاکمیت طالبان نه‌تنها نهادها را از هم فروپاشیده اند که یورشی بی‌پیشینه را نیز در برابر حقوق، آینده و صدای زنان و دختران به راه انداخته اند.

رویا از ژرفای سکوتی مینویسد که بر او تحمیل شده است: او که زمانی دانشجوی مهندسی بود و رؤیای طراحی نخستین آسمان‌خراش افغانستان را در سر داشت، اکنون در چاردیواری خانه‌اش محبوس شده است. در این انزوای تحمیلی، ادبیات برای او به فضایی برای آزادی دگرگون میشود — جایی که تخیل در برابر «ممنوعیت » مقاومت می‌کند و آوای زنان، باوجود تلاش‌ها برای خاموش‌کردن آن، همچنان پایا میماند

Credits Text: رویا (Roya) August 13 2026

پنج سال پس از بازگشت طالبان به قدرت در ۱۵ اگست تا سال ۲۰۲۲ هرگز فکر نمی‌کردم روزی داستان بنویسم. من دانشجوی صنف دوم دانشکدهٔ مهندسی بودم و رؤیاهایم پر از طراحی ساختمان‌های آینده بود. حتی یک‌بار خواب دیده بودم که نخستین آسمان‌خراش افغانستان را طراحی کرده ام. نام مستعارم را «رؤیا» گذاشته‌ام؛ واژه‌ای که در زبان فارسی هم به آنچه در خواب می‌بینیم اشاره دارد و هم به طرح‌ها و آرزوهایی که در ذهن خود می‌سازیم. نمی‌خواهم رؤیای مهندسی‌ام را از یاد ببرم، اما می‌ترسم که دیر شده باشد. همین حالا هم دیر شده است؛ طالبانِ مستبد و زن‌ستیز دروازه‌های مکتب و دانشگاه را به روی دختران بسته‌اند. من حالا می‌توانستم یک انجنیر باشم، می‌توانستم در یک شرکت ساختمانی کار کنم، نقش خود را در نقشه ها ببینم و ساعت‌ها دربارهٔ آشتی دادن کانکریت و خشت های شتری-رنگ کار کنم؛ اما اکنون مثل هزاران دختر و زن افغان در چهار دیواری خانه زندانی هستم. کمتر میخواهم به شهر بروم زیرا تمام قانون ها و قاعده های شهر را اکنون مردان افراط‌گرا ساخته اند. هیچ زن و دختری نمی‌تواند در آیینه های شهر خود را ببیند. باید پوزبند بپوشیم زیرا لبخند برای زن ممنوع است. باید موهای خود را زیر حجاب پنهان کنیم زیرا رقص هر تار موی ما در هوا میتواند مردان را از نظر جنسی تحریک کند. باید پاها و دست های ما کاملن پوشیده باشند تا اسلام طالبانی رعایت شود. امیرالمومنین طالبان حتا گفته است که در اسلام ویژهٔ آنها صدای زنان « عورت» است و باید بلند نشود و در حجاب بماند. حجاب حتا برای صدای زنان باید باشد.اکنون صدای من را فقط قلم می‌شنود و بر کتابچه بی می‌نویسید که بازماندهٔ زمان دانشجویی من است. من هرگز فکر نمی‌کردم در ادامهٔ فورمول های الجبری که با هجوم طالبان ناتمام ماندند؛ در این کتابچه داستان بنویسم. یک روز هم چند سطر شعر نوشتم اما بی وزن شدند. اکنون بیشتر زمانم به نوشتن داستان و خواندن رمان و داستان می‌گذرد. ذهن من آن‌قدر مهندسانه بود که فکر می‌کردم خواندن رمان سرگرمی‌ای بیهوده است. اگر کسی رمانی را پیشنهاد می‌کرد، با عجله می‌گفتم: «اگر بر اساسش فیلمی ساخته‌اند، فیلمش را می‌بینم؛ اما رمان نمی‌خواهم.» داستان کوتاه هم بسیار کم خوانده بودم؛ آن هم بیشتر به دلیل مجبوریت در انجام کارخانگی مضمون ادبیات. ما حتی در دانشکده، دانشجویان دانشکدهٔ ادبیات را «قناری‌ها و بلبل‌ها» می‌نامیدیم. ادبیات برای ما شبیه نغمه‌خوانی قناری در قفس، در مهتابی خانهٔ مادرکلان بود؛ چیزی زیبا اما نه ضروری، برخلاف ساختمان‌هایی که می‌توانستند سرپناه انسان‌ها شوند. این برداشت آن زمان من بود. پیش از آنکه ادبیات مهندسی شود و سرپناهی برای من آباد کند از واژه ها. سال نخست پس از سقوط کابل، سال دیپریشن شدید برای من و دوستانم بود. ساعت‌ها از طریق موبایل با یکدیگر صحبت می‌کردیم، اما جرئت نداشتیم به دیدن هم برویم. هنوز سیاست طالبان برای ما روشن و قابل پیش‌بینی نبود. هر روز با ترس از خواب بیدار می‌شدیم و قبل از آنکه به آینه نگاه کنیم، گوشی‌های خود را برمی‌داشتیم تا ببینیم چه خبر تازه‌ای منتشر شده است. آیا دانشگاه‌ها باز خواهند شد؟ آیا دختران اجازهٔ بازگشت به صنف‌ها را خواهند داشت؟ آیا این وضعیت موقتی است؟ در آن روزها همهٔ ما به زندگی قبلی خود فکر می‌کردیم که دیگر رویایی و حتا کابوسی بیش نیست. انگار زندگی به دو بخش تقسیم شده بود: قبل از سقوط کابل و بعد از سقوط کابل. پیش از آن، من برای آینده‌ام برنامه داشتم. دفترچه‌ای داشتم که در آن هدف‌های پنج‌ساله و ده‌ساله‌ام را نوشته بودم. در بیست‌وپنج‌سالگی می‌خواستم مدرک ماستری داشته باشم. در سی‌سالگی می‌خواستم چند ساختمان مشهور شهر کار من باشند. حتی نام یک شرکت را انتخاب کرده بودم تا کار و بار خود را راه اندازم: شرکت مهندسی باغ بالا. باغ بالا محلی دیدنی در کابل است که در آنجا هتل انترکانتیننتال است. هوتلی که زمانی زنان در حوض آن شنا میکرد اما حالا جنگجویان در آن کشتی میگیرند. کشتی وحشت! اما ناگهان فاسدان داخلی و آمریکایی ها و طالبان تصمیم گرفتتند با زندگی من و هزاران زن و دختر دیگر شوخی بی‌رحمانه‌ یی کنند. دانشگاه به روی دختران بسته شد و ما به خانه رانده شدیم. در روزهای اول، هنوز لباس‌های دانشگاهی‌ام را در الماری نگه داشته بودم و هر بار که در آن را باز می‌کردم، تصور می‌کردم که بعد از چند هفتهٔ دیگر دوباره به صنف برمی‌گردم. چند هفته؟ چند ماه؟ چند سال؟ مادرم می‌گفت: «این روزها هم می‌گذرد.» اما هیچ‌کس نمی‌دانست این روزها تا کجا ادامه خواهند یافت. کم‌کم، زمان معنای خود را از دست داد. دیگر تفاوت چندانی میان شنبه و چهارشنبه وجود نداشت. صبح‌ها دیر از خواب بیدار می‌شدم و شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماندم. گاهی به کتاب‌های مهندسی‌ام نگاه می‌کردم. کتاب های ریاضی انجنیری و تحلیل ساختمان همچنان روی میز من بودند، اما انگار به زبانی نوشته شده بودند که دیگر آن را نمی‌فهمیدم. دختران نه تنها اجازه نیافتند که به دانشگاه راه یابند که زنان نیز از کار در بیرون خانه منع شدند. زنان فقط اجازه دارند کارهایی را انجام دهند که مردان اجازه بدهند. یکی از هم‌صنفی های من اکنون ترشی و مربا می‌فروشد. دختری دیگر که مهندس بود، اکنون قالی‌بافی می‌کند تا خرج خانواده را بپردازد. یک روز یکی از دوستانم گفت: «برای اینکه کمتر فکر کنی، رمان بخوان.» او همچنان مرا به صنف آن لاین پن افغانستان در واتس آپ معرفی کرد. صنفی که روزهای پنجشنبه برگزار می‌شد. پیشنهاد عجیبی بود. در ذهن من، رمان چیزی بود که آدم‌ها برای فرار از واقعیت می‌خوانند و من در آن روزها بیش از هر زمان دیگری به واقعیت چسبیده بودم. اما سرانجام فقط برای سرگرمی تسلیم شدم. زمانی که به صنف آن لاین پن افغانستان پیوستم بخش داستان های ارنست همینگوی بود و مجذوب تیوری « کوه یخی» او شدم. نخستین رمانی که خواندم، از الیف شافاک بود. رمانی که خواندنش بین دختران معمول شده بود. فکر می‌کردم بعد از تمام شدنش، دوباره به زندگی قبلی‌ام برمی‌گردم اما چنان نشد. در کارگاه پن افغانستان با کارهای کنوت هامسون و رهنورد زریاب و گارسیا مارکز و خسرو مانی و بسیاری های دیگر معرفی شدم. اما روزی هنگام خواندن داستانی از آنتون چخوف اتفاق دیگری افتاد. برای نخستین بار حس کردم که ادبیات فقط سرگرمی نیست. ادبیات نوع دیگری از زیستن است. وقتی رمان می‌خواندم، چند ساعت از اتاق کوچک خودم که در گوشه‌ی آشپزخانه بود بیرون می‌آمدم و وارد جهان دیگری می‌شدم؛ جهانی که در آن دختران می‌توانستند درس بخوانند، سفر کنند، عاشق شوند و برای آیندهٔ خود تصمیم بگیرند. بعد از آن، رمان پشت رمان خواندم. سپس داستان کوتاه. و ناگهان متوجه شدم همان دختری که زمانی دانشجویان ادبیات را «قناری و بلبل» می‌نامید، حالا زیر جمله‌های نویسندگان خط می‌کشد و بخش هایی از متن را زمزمه می‌کند. نخستین داستانی که نوشتم به شکل خنده آوری شباهت به یک سریال کوریایی پیدا کرد. هنوز هم آن را در پوش لپ‌تاپم نگه داشته‌ام. داستان بسیار بدی بود؛ پر از جمله‌های طولانی و احساساتی. اما وقتی آن را تمام کردم، احساسی شبیه پایان دادن به یک پروژهٔ مهندسی داشتم. انگار چیزی ساخته بودم. چند بار صفحه هایی به نام مستعار در فیسبوک ساختم تا داستان هایم را پخش کنم اما دوباره پاک کردم. نمی‌خواستم به نام مستعار بنویسم. شاید هم به کارم باور زیاد نداشتم. اکنون نوشتن برایم غریبه نیست. خودکار من ادامهٔ رگ هایم هستند. شاید تمام این سال‌ها فقط مصالح ساختمانی من تغییر کرده بودند؛ به‌جای سنگ و ریگ و کانکریت، با کلمات کار می‌کردم. با این حال، هنوز هم وقتی از من می‌پرسند: «چه‌کاره هستی؟» برای چند ثانیه سکوت می‌کنم. اگر بگویم نویسنده‌ام، احساس می‌کنم به دختری که در صنف دوم مهندسی نشسته بود و با شوق به تختهٔ استاد نگاه می‌کرد، دروغ گفته ام و اگر بگویم مهندس هستم، صدایی در درونم می‌گوید: «اما تو هیچ‌گاه اجازه پیدا نکردی مهندس شوی.» گاهی به این فکر می‌کنم که طالبان فقط دروازه‌های دانشگاه را نبستند؛ آن‌ها زمان را هم متوقف کردند و بردند به یک هزار و چهارصد سال پیشتر. زندگی من و دختران دیگر در جایی میان گذشته و آینده معلق مانده‌اند. ما نه می‌توانیم به عقب برگردیم و نه می‌دانیم چه زمانی اجازه خواهیم داشت به جلو حرکت کنیم. اما پیش می‌رویم. جهان و میهن ما فراموش نخواهد کرد که فقط زنان و دختران افغانستان در برابر طالبان تسلیم نشدند. ما به خیابان رفتیم. زندانی شدیم. شکنجه شدیم اما تسلیم نشدیم. هنوز هم تسلیم نشده تیم. مردان خانواده در دوسال اول همراه و همکار ما بودند اما حالا ناامیدی آنها بیشتر از مایوسی ماست. آنها میگویند:‌حتا اگر شما دانشگاه آن لاین بخوانید چانس کاریابی ندارید. بهتر است به فکر شوهرخوبی باشید. بهترین مردان در افغانستان اکنون مردانی نیستند که به زنان حق انتخاب در هر زمینه بدهند. بهترین مردان اکنون مردانی استند که به دختران اجازه می‌دهند از بین چند پسر یکی را چونان شوهر انتخاب کنند! چه پارادوکس غم‌انگیزی! بعضی شب‌ها خواب دانشگاه را می‌بینم. در خواب، دوباره در راهروهای دانشکده قدم می‌زنم. صدای هم‌صنفی‌هایم را می‌شنوم و بوی کتاب‌های تازه چاپ‌شده در کتابخانه را حس می‌کنم. حتی جزئیات هم تغییر نکرده‌اند. استاد وارد صنف می‌شود و من عجله می‌کنم تا یادداشت‌هایم را آماده کنم. اما همیشه قبل از پایان درس بیدار می‌شوم. چند بار در خواب طالبان وارد صنف شدند. معلم را با قنداق تفنگ زدند و ما دختران را با شلاق راندند. گاهی از خودم می‌پرسم اگر سقوط کابل اتفاق نمی‌افتاد، آیا هرگز نویسنده می‌شدم؟ پاسخ این سؤال را نمی‌دانم. شاید نه. شاید اکنون تمام روز در یک دفتر مهندسی مشغول کار بودم و برای خواندن یک داستان کوتاه هم وقت پیدا نمی‌کردم. زندگی گاهی استعدادهای ما را به شیوه‌های بی‌رحمانه‌ای کشف می‌کند. من هرگز انتخاب نکردم که نویسنده شوم. همان‌طور که هیچ‌گاه انتخاب نکردم دانشگاهم بسته شود. این دو اتفاق، دست در دست هم وارد زندگی من شدند؛ یکی چیزی را از من گرفت و دیگری چیزی را به من داد. اما هنوز نمی‌دانم این معامله منصفانه بوده است یا نه. هر بار که خبر باز شدن دانشگاه‌ها را می‌شنوم، قلبم تندتر می‌زند. هنوز هم بخشی از وجودم منتظر است. شاید به همین دلیل است که کتاب‌های مهندسی‌ام را دور نینداخته‌ام. آن‌ها همچنان در قفسهٔ اتاقم هستند؛ پوشیده از گرد و خاک، اما موجود. این کتاب ها مجسمهٔ یادبود رویاهای کشته شده ام هستند. اما در کنار آن کتاب‌ها، حالا قفسهٔ دیگری هم وجود دارد؛ قفسه‌ای پر از رمان‌ها و مجموعه‌های داستان. اگر کسی ده سال پیش به من می‌گفت روزی تعداد رمان‌هایم از کتاب‌های مهندسی‌ام بیشتر خواهد شد، احتمالاً بلند بلند می‌خندیدم. زندگی عجیب‌تر از هر داستانی است که تاکنون خوانده‌ام. امروز، وقتی پشت میز می‌نشینم و می‌نویسم، گاهی احساس می‌کنم دو نفر در درون من زندگی می‌کنند؛ دختری که هنوز در حال طراحی نخستین آسمان‌خراش افغانستان است و زنی که تلاش می‌کند با کلمات، خانه‌ای برای خاطرات و اندوه‌هایش بسازد. شاید هیچ‌کدام از آن دو، دیگری را شکست نداده باشد. من هنوز هم نام مستعارم را دوست دارم: رؤیا. زیرا این نام، هم به خواب‌هایی اشاره می‌کند که دیده‌ام و هم به آینده‌ای که هنوز جرئت نکرده‌ام از آن دست بکشم. شاید روزی دوباره دروازه‌های دانشگاه باز شوند. شاید روزی دختری در افغانستان نخستین آسمان‌خراش کشورش را طراحی کند. و اگر آن دختر من نباشم، امیدوارم یکی از خوانندگان داستان‌هایم باشد؛ دختری که بداند هیچ حکومتی نمی‌تواند رؤیاها را برای همیشه تعطیل کند. تا آن روز، من به نوشتن ادامه خواهم داد. نه به این دلیل که رؤیای مهندسی‌ام را فراموش کرده‌ام، بلکه به این دلیل که بعضی ساختمان‌ها را نمی‌توان با سنگ و خشت و فولاد ساخت. بعضی ساختمان‌ها از کلمات ساخته می‌شوند؛ ساختمان‌هایی که سقفشان امید است و ستون‌هایشان رویاهای ما! و شاید، فقط شاید، من هنوز هم یک انجنیر هستم؛ مهندس رؤیاها.

Like what you read?

Take action for freedom of expression and donate to PEN/Opp. Our work depends upon funding and donors. Every contribution, big or small, is valuable for us.

Donate on Patreon
More ways to get involved

Search